به چشم کردهام ابروي ماه سيمايی
خيال سبزخطي نقش بستهام جايي
اميد هست که منشور عشقبازي من
از آن کمانچه ابرو رسد به طغرايي
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت
در آرزوي سر و چشم مجلس آرايي
مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد
بيا ببين که که را ميکند تماشايي
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد
که ميرويم به داغ بلندبالايي
"حافظ"
نوشته شده توسط مرضیه \ by: marzia در شنبه سوم مرداد 1388
لينك
مطلب
اینک فرشته های خدا ...روی دوش ما
بردند از کرشمه بسی عقل و هوش ما
یو سف صفت به خدا دل سپرده ایم
اما برادران همه ...فکر فروش ما
برگرفته از: عکس فرشته ها
نوشته شده توسط مرضیه \ by: marzia در جمعه دوم مرداد 1388
لينك
مطلب
فرشته یک گل در حال رویش
فرشته یک نسیم سرد
دریک شام مهتابی
فرشته یک تجلی
یک شهود پاک و آرام است....
برگرفته از : عکس فرشته ها

نوشته شده توسط مرضیه \ by: marzia در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
لينك
مطلب
کودک و عشق :
ببین بچه های 4 تا 8 ساله چه غوغایی کردن!!!!
عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله :
گروهی متخصص و محقق در یک تحقیق سوالی ازگروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهای که بچه ها دادند عمیق تر و متفکرانه تراز تصورات بود .
سوال این بود :
معنی عشق چیست ؟؟؟؟؟
بیلی – 4 ساله ..... وقتی کسی شما رو دوست داره ! اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه. وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده .
زبکا – 8 ساله ..... مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه وناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش آرتروز گرفتن .این عشقه
کارل – 5 ساله ..... عشق موقعیکه دختره عطر میزنه و پسره هم ادکلن !و دو تای می رن بیرون تا همدیگرو بو کنن ..
کریستی -6 ساله ..... عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما .
دنی – 7 ساله ..... عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه .
تری – 4 ساله ..... عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره .
امیلی – 8 ساله ..... عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید .مامان بابای من دقیقا اینجورین.
بابی – 7 ساله ..... عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی.
نیکا – 7 ساله ..... اگه میخوای دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.
نوئل -7 ساله ..... عشق اون موقعس که تو به پسره می گی از تی شرتش خوشت اومده بعد اون هر روز همونو بپوشه .
تامی -6 ساله ..... عشق مثله یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن .
کیندی – 8 ساله ..... موقع تکنوازی پیانو .من تنهای روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول میخوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو میکرد . من دیگه نترسیدم .
کلر -6 ساله ..... مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره .
الین – 5 ساله ..... عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا .
گریس – 7 ساله ..... عشق زمانیه که مامان بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره .
لورن – 4 ساله ..... می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو میده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره .
کارل – 7 ساله ..... وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن .
مارک – 6 ساله ..... دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشوی می شنود ولی به نظرش چندش آور نمیاد.
و حالا آخرین و بهترین جواب تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده .پسر بچه 4 ساله ای برنده میشه . همسایه دیوار به دیوار این آقا پسریک پیرمرد مسن بود . این آقا به تازگی همسر خودشو از دست داده بوده.این پسر وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد میشه و می پره بغلش و همونجا می مونه. وقتی مادرش ازش میپرسه که چیکار کردی ؟؟
میگه هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه....
نوشته شده توسط مرضیه \ by: marzia در جمعه پنجم تیر 1388
لينك
مطلب
دلگیرم از ثروتمندان
آنها مرا متکبرانه می نگرند
هر وقت می خواهند کاخی بنا کنند
مرا بکار می گیرند
آنگاه که ساخته شد مرا برای لحظاتی راه نمی دهند
تا به بنایی که در آن ذوب شده بودم ...بنگرم
نوشته شده توسط مرضیه \ by: marzia در جمعه بیست و نهم خرداد 1388
لينك
مطلب
آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فکر کن
هیچکس را تمسخر مکن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب کن
به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
کسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیک دروغگو منشین
چالاک باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند
نوشته شده توسط مرضیه \ by: marzia در شنبه نهم خرداد 1388
لينك
مطلب
كوه بلندي بود كه لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يك روز زلزله اي كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكي از تخم ها از دامنه كوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد كه پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها مي دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزي جز يك جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد كه تو بيش از اين هستي. تا اين كه يك روز كه داشت در مزرعه بازي مي كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي كردند. عقاب آهي كشيد و گفت اي كاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز كنم.
مرغ و خروس ها شروع كردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يك خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش كه در آسمان پرواز مي كردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند كه روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد.
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.
توهماني كه مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي كه تو يك عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فكر نكن
نوشته شده توسط مرضیه \ by: marzia در جمعه هشتم خرداد 1388
لينك
مطلب
.. جایز نیست برای کسی که حاکم بر ناموس و جان و مال مردم است و اموال عمومی و پیشوایی - ولایت و حکومت بر مردم را در دست دارد بخیل باشد که در آن صورت به اموال آنان چشم طمع می دوزد و نه جاهل که با نادانی خود آنها را به گمراهی سوق دهد و نه ستمگر که با ستم خود با آنان قطع رابطه نماید و نه ترسو که در آن صورت عده ای را بخود نزدیک و عده ای دیگر را طرد نماید. و نه رشوه خواردر قضاوت که حقوق را پایمال و حکم شرع را بیان ننماید و نه تعطیل کننده سنت باشد که امت را بسوی هلاکت بکشاند. ( نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه ۱۳۱ص۴۰۷ )
نوشته شده توسط مرضیه \ by: marzia در دوشنبه چهارم خرداد 1388
لينك
مطلب
و شاید هم تعاریف جدید از پدر و مادر بودن!

خب البته فیلم و سریالا دیگه وقتی واسه آدم نمیذارن که!!!

ادامه مطلب
ادامه ي مطلب ...
نوشته شده توسط مرضیه \ by: marzia در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
لينك
مطلب
یکی بود یکی نبود.... تنها دو روز از عمرش باقی مانده بود و تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده ، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا عمر بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، عاقبت دلش گرفت و گريه کرد و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن." و اون با ناامیدی لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد ، به بلورهای ریز و شفافی كه در گودي دستانش ميدرخشيد، بلورهایی که با شبنم خیس شده بودند. اما ميترسيد حركت كند، ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بهتره اين مشت زندگي را مصرف كنم.." آن وقت شروع به دويدن كرد، بلورهای زندگي را به سر و رويش پاشيد، و طعم زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه احساس کرد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد و به تمام کسانی که میدید لبخند هدیه میداد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد.
فرداي آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
نوشته شده توسط مرضیه \ by: marzia در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388
لينك
مطلب